سيد محمد باقر برقعى

1482

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بنهاد پا به عرصهء گيتى شهنشهى * كز مقدمش زمين و زمان برقرار شد برگو به آنكه گفت ز يك گل بهار نيست * بنگر چگونه دهر ز يك گل بهار شد گاه تولّدش ملك از عرش بر زمين * نازل برون ز حدّ و حساب و شمار شد صيت جلال او به جنوب و شمال رفت * اوصاف حسن او به يمين و يسار شد گفتم كه شرح موى سياهش كنم رقم * ديدم كه نوك خامهء من مشكبار شد از ماسوى مقدم و خاتم بر انبيا * چشم حسود چون به رخش ديده تار شد بىسايه بود جسم لطيفش ولى ز لطف * خود سايه بر سر افكن خرد و كبار شد آورد زير سايهء خود قاف تا به قاف * اندر حجاز چون عملش استوار شد چوگان عشق او همه دلها چو گل ربود * تا ملك دل مسخّر آن شهسوار شد از گرد سُم مركب آن تاج‌بخش گل * هرجا كه بود پادشهى تاجدار شد گر جمله انس و جنّ و ملك مدح او كنند * باور مكن يكى ز هزاران هزار شد شهد كلام او به جهان هركه نوش كرد * در هر دو كون طبع ورا سازگار شد آنكو نكرد امر وى از جان و دل قبول * از فعل خويشتن خجل و شرمسار شد بر خاك آستانهء او هركه سود سر * آن سر به صاحبش سبب افتخار شد در كام دوستان سخن وى ز روى صدق * صاف و زلال همچو عسل خوشگوار شد وان شهد در مذاق ابوجهل‌طينتان * مانند حنظل آمد و چون زهر مار شد خود قطره بردن است به دريا چكامه‌ام * در شأن آنكه مدح وى از كردگار شد ليكن ز مور ، ران ملخ هم شود قبول * چون لطف بيكران سليمانش يار شد اميدوار بر كرم او « رجا » ز جان * در سال و ماه و هفته و ليل و نهار شد بگذرد يار از برم چو جانب اغيار بگذرد * روزم به ديده همچو شب تار بگذرد هر دل كه شد اسير كمند دو زلف يار * داند چها به مرغ گرفتار بگذرد مىخور كه بعد ما و تو از بهر ديگران * آيد بهار و با گل و گلزار بگذرد هشدار تا ستم نرسانى به ديگران * چون سخت روزگار ستمكار بگذرد يا رب دو روز عمر دگر را نصيب كن * كاندر جوار حيدر كرّار بگذرد مدفون به خاك كوى على هركه شد « رجا » * از كرده‌هايش ايزد غفّار بگذرد